شنبه 8 بهمن 1390

حافـــــــــــــــــــــظ

   نوشته شده توسط: یاسی    

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور


شنبه 8 بهمن 1390

.................

   نوشته شده توسط: یاسی    

با می به کنار جوی می​باید بود

وز غصه کناره​جوی می​باید بود

این مدت عمر ما چو گل ده روز است

خندان لب و تازه​روی می​باید بود

http://www.rooz8.com/catch/data/a7258/Hafez+Shirazi+(14).jpg


پنجشنبه 21 مهر 1390

چند جمله ی زیبا

   نوشته شده توسط: یاسی    

می گویند : که تنها یک دقیقه طول می کشد تا دوستی را پیدا کنید ،
 یک ساعت طول می کشد تا از او قدردانی کنید ،
 اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید

********************************************

تقدیم به تو
 که واسه من بهترینی
برای تو می گویم: ای تنها ترین اسطوره ی من
 تو تكانهای گرم قلب منی محبوب من با من باش.

*******************************************

ما آدما همیشه صداهای بلندو می شنویم؛
پررنگهارو می بینیم
 و کارهای سختو دوست داریم
غافل از اینکه خوبها آسون میان؛
بی رنگ می مونن
 و بی صدا می رن


چهارشنبه 20 مهر 1390

زندگی مبارزه ی میان عاطفه و عقل است

   نوشته شده توسط: یاسی    

ای کاش همدم تنهاییم قلب بارانی تو باشد
 تا اینگونه در گرداب غم و اسارت بی تو بودن اسیر نباشم
ای همدم تنهایی رویاهایم بیا و مرا رها کن بیا
 و مرا به قصر پاکان ببر


پنجشنبه 17 شهریور 1390

واقعا شرمندم

   نوشته شده توسط: یاسی    

سلام بر همه ی دوستانی که چند وقتی میشه ازشون خبر ندارم.
راستش اومدم بگم دلم برای همتون خیلی تنگ شده و بگم هر چی بگین 
حق دارین اخه مگه از من بی معرفت تر هم هست.
باز هم به خاطر این مدت از همتون معذرت می خوام،امیدوارم منو بخشیده باشین


چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390

حالم بده

   نوشته شده توسط: یاسی    

سلام حالتون خوبه؟ من که حالم اصلا خوب نیست،امروز چهار شنبه ست و خوب من باید مدرسه باشم ولی موندم خونه واسه همینه که میگم حالم بده دیگه،راستش شدید سرما خوردم ،هیچکس هم که بهم سر نمیزنه خوب حال آدم بهتر که نمیشه هیچی بد تر هم میشه،جدی میگم فکر کنید یه روز از خواب پاشید و به نظرات وبتون یه سری بزنید و هیچ نظری رو نبینید خوب خیلی ضد حال دیگه،ولی جالبیش اینه که من الان یه 3هفته ای که پشت سر هم ضد حال میخورم.ولی از حق نگذریم یکی،دو تا نظر داشتم.
خوب خیلی دوستون دارم هیچ اصراری هم نیست که نظر بذارین فقط اگه بی کار شدین به یاد من هم باشین


شنبه 13 فروردین 1390

سال نو مبارک

   نوشته شده توسط: یاسی    

بهار آمد که تا گل باز گردد/سرود زندگی آغاز گردد
بهار آمد که دل ارام گیرد/ز درد و غصه ها فرجام گیرد
سلام حالتون خوبه؟
.اول اینکه واقعا معذرت میخوام که اینقدر دیر به دیر اپ میکنم
دوم اینکه با تاخیر بسیار زیاد سال نو(د) مبارک، امیدوارم سال بسیار خوبی داشته باشید.
سوم اینکه از همه ی دوستایی که بهشون گفته بودم اپ میکنم ولی دیر کردم معذرت میخوام.
باز هم ببخشید به خدا وقت نمیکنم زودتر از این اپ کنم، امروز برای سیزده به در رفته بودیم بیرون وای چه قدر شلوغ بود! راستی تو این مدت چه قدر آجیل و شیرینی خوردین؟!امیدوارم که عیدی زیاد گرقته باشین.
خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال از گذشته ی خود افسوس نخورند...تا بعد


جمعه 6 اسفند 1389

تفلده

   نوشته شده توسط: یاسی    

سیـــــــــــــــــــــــــــــلام خوفین؟ چه خبرا؟! راستش امروز نمیخواستم مطلب بذارم آخه دیروز گذاشته بودم دیگه ولی دلم نیومد آخه امروز تولد یکی از بهترین دوستامه منم میخواستم اینجوری تولدشو بهش تبریک بگم

اسمش مائده هست با هم همکلاسی هستیم خیلی دوست خوبیه حیف که وبلاگ نداره وگرنه حتما آدرسشو بهتون میدادم که شما هم باهاش آشنا بشین.

خوب مائده جونم تولدت مبارک انشاءا.. 120 ساله بشی

تولد تولد تولدت مبارک،مبارک مبارک،تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی...(حالا درست خوندم؟!؟!؟!؟!؟!)


پنجشنبه 5 اسفند 1389

سلام..

   نوشته شده توسط: یاسی    

سلام به همه ی دوستای خوبم که بهم سر زدن و برام کامنت گذاشتن از همشون ممنونم و از اونهایی هم که دیر به دیر بهشون سر میزنم واقعا معذرت میخوام، باور کنین مدرسه کچلمون کرده وقت نمیکنم برم دستشویی(چاخان کردم دیگه اینقدر هم سخت نیس)امروز میخوام نظر سنجی رو بر دارم چون دیگه معلوم شد ما از اونا خیلی سرتریمراستی تا یادم نرفته بگم که داستان کوتاه زیر رو حتما بخونید شاید وقتتون رو بگیره ولی در عوض خیلی قشنگه،حتما نظرتون رو هم در موردش بگین:

نشسته بودم رو نیمکت پارک،کلاغ ها را می شمردم تا بیاید، سنگ می انداختم بهشون، می پریدند، دورتر می نشستند کمی بعد دوباره بر می گشتند، جلوم رژه می رفتند، ساعت از وقت قرار گذشت.نیامد، نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می پژمرد طاقتم طاق شد، از جام بلند شدم ناراحتیم رو خالی کردم سر کلاغ ها، گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم، گند زدم بهش،گلبرگ هاش کنده، پخش، لهیده شد. یقه ی پالتوم رو دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش راهم رو کشیدم رفتم،نرسیده به در پارک، صداش از پشت سر آمد.صدای تند قدم هاش و صدای نفس نفس هاش هم برنگشتم به روش حتی برای دعوا، مرافعه،قهر از در خارج شدم.خیابان را به دو گذشتم، هنوز داشت پشت سرم می آمد،صدای پاشنه ی چکمه هاش رو می شنیدم،می دوید،صدام می کرد.آن طرف خیابان ایستادم جلو ماشین، هنوز پشتم بهش بود،کلید انداختم در را باز کنم،بنشینم، بروم، برای همیشه،باز کرده نکرده،صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله ای کوتاه ریخت تو گوش هام ،تو جانم.تندی برگشتم،دیدمش،پخش خیابان شده بود،به رو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود رانندش هم داشت تو سر خودش میزد.سرش خورده بود رو آسفالت ،پکیده بود وخون،راه کشیده بود می رفت سمت جوی کنار خیابان.ترس خورده،هول دویدم طرفش،بالا سرش ایستادم، مبهوت، گیج، منگ. هاج و واج نگاش کردم تو دست چپش بسته ی کوچکی بود کادو پیچ، محکم چسبیده بودش،نگام رفت ماند رو آستین مانتوش که بالا شده،ساعتش پیدا بود16:05 نگام برگشت ساعت خودم رو دیدم16:45بود! گیج درب و داغان نگا ساعت راننده ی بخت برگشته کردم، عدل16:05 را نشان می داد!!!


جمعه 22 بهمن 1389

فقر اینه که

   نوشته شده توسط: یاسی    

سیلام چند وقت پیشا یه ایمیل جالب برام اومد(امیدوارم برای شما هم جالب باشه):

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

 

    فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛ 

 

    فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛ 

 

    فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

 

    فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛ 

 

    فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

 

    فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛ 

 

    فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛ 

 

    فقر اینه که سفرهات به خارج از کشور خلاصه بشه به رفتن به خونه فک و فامیلهات در اونور آب؛

 

    فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛ 

 

    فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛ 

 

    فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

 

    فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

 

    فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛ 

 

    فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛ 

 

    فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

 

    فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

 

    فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

 

    

 

    فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

 

    

 

    فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

 

    

 

    فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

 

    

 

    فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

 

    

 

    فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

 

    

 

    فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

 

    

 

    فقر اینه که هر سال عاشورا به در و همسایه نذری بدی اما بچه ات تا حالا توی رستوران ایتالیایی غذا نخورده باشه؛

 

    

 

    فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه روزنامه ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری
حتما نظر بدین


جدایی پر دل نامهربون پر                                کلاغای سیاه از آسمون پر

صدای پای یار اومد تو باغ و                            نوشتم برگای زرد خزون پر

یه روز اومد گمون کردم که یاره                        خیال کردم دلم پر در می یاره

ندونسنم غروب بی وفایی                                 می خواد بازم منو تنها بذاره

یه عمره خسته ام لبریز دردم                             مث باد زمستون سرد سردم

اگه پا توی تنهاییم نذاره                                  کجا دنبال خوشبختی بگردم

کبوتر آی کبوتر آی کبوتر                               بیا این نامه رو ور دار و بپر

کلاغی سیاه بی تفاوت                                   رسیدن آسمون تیره از سر

کلاغ پر آی کلاغ پر آی کلاغ پر                      بشین بازم کنار ما کبوتر


پنجشنبه 7 بهمن 1389

پرسپولیس قهرمان

   نوشته شده توسط: یاسی    

سلام به همه،میخواهم با یه نظر سنجی ساده بفهمم پرسپولیسی ها بیشترند یا استقلالی ها(البته همه میدونند پرسپولیسی ها خیلی بیشترن ولی این مال اونایی هست که خودشونو می زنند به کوچه علی چپ)خوب پس همه شرکت کنند


سه شنبه 5 بهمن 1389

اولین مطلب از من

   نوشته شده توسط: یاسی    

سیلام به همه ی دوستای خوبم.میخوام اولین مطلبم یه شعر کوناه از یه دوست خوب باشه.حتما نظر بدین،در ضمن دنبال یه اسم خوب هم برای وبم هستم لطفا پیشنهاد بدین!


گفتی مثل یه كوه پشت سرتم،بهم تكیه كن

تكیه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودی



گفتی زمین زیر پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمین،آخه تو یخ بودی



گفتی چترتم،برو زیر بارون

رفتم،اما خیس شدم،آخه تو بسته بودی



گفتی خودكارتم،بنویس هرچه دل تنگت می خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودی



گفتی سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودی



گفتی جا سویچیتم،كلیدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردی



گفتی قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتی قاب افتاد شكست

زیر عكسم،عكس یكی دیگه بود



گفتی رفیقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدی،آخه تو حباب بودی



حالا من میگم:هی رفیق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چیه ؟فكر كردی خواستم با بهم زدن خوابت تلافی كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسیدیم ته خط، كل مسیر خواب بودی                            مسیر رفاقت...